سيد محمد باقر برقعى
2273
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
هنوز پير گشتيم و دل از عشق جوان است هنوز * ديده بر طلعت خوبان نگران است هنوز پايم از اشك روان در گل و چون سايه روان * دلم اندر پى آن سرو روان است هنوز ترك چشمش به هوادارى ابرو و مژه * عالمى كُشته و تيرش به كمان است هنوز عاشقان خويش رساندند به سرحدّ يقين * شيخ در مسألهء ظنّ و گمان است هنوز از يكى جلوه كه در روز ازل كرد آن شوخ * شورش و غلغله در خلق جهان است هنوز گفت با كوه شبى قصّهء خود را فرهاد * كمر كوه خم از غصّهء آن است هنوز گر از آن غنچهء لب كام گرفتهست « صغير » * همچو بلبل ز چه در شور و فغان است هنوز عشق و جنون ناليدن مهجوران ، سوز دگرى دارد * حرفى كه ز دل خيزد بر دل اثرى دارد گويند نيارد زد كس با تو مى گلگون * ممكن بود اين امّا خون جگرى دارد حال دل من مىپرس از ناوك مژگانت * چون مىگذرد بر وى از آن خبرى دارد هرجا كه دلى باشد از عشق تو مىنالد * اين برق به هر خرمن گويى شررى دارد عشق ارنه فسون سازد گويد كه زليخا را * يعقوب دلآزرده زيبا پسرى دارد پنهان نتوانم كرد اين عشق و جنون ديگر * خواهد به ظهور آرد هركس هنرى دارد بنياد غم و شادى بس دير نمىپايد * هر صبح ز پى شامى هر شب سحرى دارد هين پيشهء بد مگزين هان ريشهء بدمنشان * هر كرده مكافاتى ، هر كشته برى دارد بايست « صغير » انسان پويد ره حق ور نه * اين جنبش حيوانى هر جانورى دارد